پوریا پرهیزکار

منو

کارل گوستاو یونگ بنیانگذار روانشناسی تحلیلی و آشنایی با برخی از نظریات وی

کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung)، در سال ۱۸۷۵ در کشور سوئیس متولد شد. وی دوران کودکی سختی را در تنهای و انزوا درحالی سپری نمود، که مادرش از بیماری اختلال هیجانی رنج می برد و پدرش کشیش تهی دستی بود.

کارل یونگ، در دوران جوانی علاقه خاصی به علم فلسفه داشت، اما با دریافت بورسیه ی از دانشگاه بازل، تحصیلات خود را در رشته پزشکی ادامه داد.

در سال ۱۹۰۰ و پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، وی مدتی به عنوان روان پزشک در یک مرکز بیماران روانی در شهر زوریخ شروع به فعالیت نمود، و در سال ۱۹۰۳ با دختری از یک خانواده ثروتمند ازدواج نمود.

ثروت خانوادگی همسرش، باعث ایجاد فضای با آزادی عمل بیشتر از لحاظ مالی برای او شد، تا بیشتر زمان خود را صرف مطالعه و تحقیق نماید.

دکتر یونگ، در سال ۱۹۰۵ هنگامیکه تنها سی سال سن داشت، به واسطه تحقیقات گسترده و ارائه آزمون ربط کلمات، که باعث شهرتش شده بود، در دانشگاه زوریخ به عنوان استاد شروع به تدریس نمود.

ادامه مطالعات و تحقیقات کارل یونگ زمینه ساز ملاقاتی با زیگموند فروید در سال ۱۹۰۹ گردید. آنها در اولین قرار ملاقات به مدت سیزده ساعت به گفتگو با یکدیگر پرداختند و پس از آن دکتر یونگ به عنوان شاگرد فروید در زمینه روان کاوی، شروع به فعالیت نمود.

توانایی علمی بالای دکتر یونگ در تحلیل مسائل روانشناختی باعث شد، تا پس از مدتی همکاری، دکتر فروید او را وارث بدون معارض خود در زمینه روان کاوی بنامد.

اما پس از گذشت مدتی، آن دو بر سر برخی مباحث روان کاوی اختلاف نظر پیدا نمودند، و همین موضوع باعث قطع همکاری میانشان شد. پس از آن جدایی کارل یونگ نظریات خود را در قالب جدیدی با عنوان روانشناسی تحلیلی (Analytical psychology)، مطرح نمود.

بین سال های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۹، بحران میان سالی در کارل یونگ آغاز گردید که نتیجه آن دوری از فضای علمی و کناره گیری از تدریس بود. او در این مقطع به واکاوی ناخودآگاه خویش پرداخت تا درک عمیق تری نسبت به آن پیدا نماید.

پس از این دوران، دکتر یونگ مجدد به فضای علمی و تحقیقاتی بازگشت، و مباحث عنوان شده در روانشناسی تحلیلی را تکمیل نمود. تحقیقات گسترده وی در این زمینه، بی شک کارل گوستاو یونگ را به یکی از برجسته ترین نظریه پردازان روانشناسی تبدیل نموده است.

تلاش و فعالیت های علمی و تحقیقاتی وی حتی در دوران بازنشستگی اش نیز ادامه داشت. او در این مقطع با تاسیس انستیتوی تعلیماتی یونگ (Jung Institute)، فضای برای آموزش مباحث روانشناسی تحلیلی فراهم نمود.

در فاصله سال های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ دو دانشگاه هاروارد و آکسفورد به پاس تلاش های بیشمار این دانشمند بزرگ، به وی درجه دکترا افتخاری اهداء نمودند. کارل گوستاو یونگ سرانجام در سال ۱۹۶۱ در سن ۸۵ سالگی در شهر زوریخ چشم از دنیا فرو بست.

کارل گوستاو یونگ

آشنایی با برخی از نظریات کارل گوستاو یونگ

کارل گوستاو یونگ در روانشناسی تحلیلی، به تشریح جدیدی از ماهیت انسان پرداخته است که، کاملا با مباحث روانکاوی فروید متفاوت می باشد.

در اولین مورد، می توان به بحث امیال جنسی اشاره نمود. دکتر یونگ تعریف لیبیدو فروید را گسترش داد، و از آن به عنوان نیروی پویشی کلی تر صحبت نمود، که تنها محدود به امیال جنسی نمی باشد.

وی لیبیدو را به دو صورت مورد استفاده قرار داد، ابتدا انرژی پراکنده و کلی، و سپس انرژی محدودتری که به کار شخصیت سوخت می رساند و به آن روان گفته می شود.

مورد مهم دیگری که زمینه ساز اختلاف میان آنها گردید، بحث مربوط به ضمیر ناخودآگاه می باشد. فروید معتقد بود، ضمیر ناخودآگاه بر آمده از ضمیر خودآگاه می باشد و کاملا وابسته به آن است، در حالیکه یونگ عنوان می نمود، عرصه خودآگاه در انسان همانند یک جزیره کوچک در اقیانوسی از ناخودآگاه است.

درحقیقت، کارل یونگ بر خلاف زیگموند فروید، نقش ناخودآگاه را نه تنها به حداقل نرسانیده، بلکه با تحقیق و بررسی عمیق تر، بخش تازه ی نیز به آن افزوده است.

از دیدگاه یونگ، ضمیر ناخودآگاه از دو بخش مجزا تشکیل شده است. ابتدا ضمیر ناخودآگاه فردی، که زمینه ساز بروز انگیزه ها و امیال دورنی است، و به مضامین دوران کودکی ختم می گردد.

سپس، ضمیر ناخودآگاه جمعی، که ریشه در حیات اجدادی بشر داشته و شامل تجربه های گذشتگان است که، در هاله ای از ابهام فرو رفته اند. این بخش عمیق ترین سطح روان هر فردی را شامل می شود، که کمتر قابل دسترسی بوده، و همانند میراثی نسل به نسل انتقال می یابد.

دکتر یونگ معتقد بود، شکل دنیایی که فرد در آن متولد شده است، از پیش به صورت بالقوه در او وجود داشته است. به عنوان مثال، وی در تحقیقات خود متوجه شد که، بیمارانش در رویا ها و خیالپردازی ها، به گونه ی نوع نمادها را به یاد می آورند و تشریح می کنند، که در فرهنگ باستانی کشف شده است.

کارل یونگ در یکی از سخنرانی های خود عنوان می کند، اصطلاح ناخودآگاه را به منظور پژوهش مطرح کرده، و به جای آن می توانسته از واژه خدا استفاده نماید، و هرجا به زبان اساطیر سخن گفته است، واژه های خدا و ناخودآگاه مترادف یکدیگر می باشند.

مبحث رویاها نیز دیگر عامل بروز اختلاف میان آن دو بود. یونگ بر خلاف فروید، رویا ها را به صورت جداگانه تعبیر نمی نمود، بلکه روی یک رشته از رویاهایی که بیمار در یک دوره زمانی گزارش داده بود، کار می کرد.

یونگ تنها به علت رویاها توجه نداشت، و معتقد بود رویاها آینده گرا هستند، یعنی آنچه انسان انتظار اتفاق افتادن آنرا در آینده دارد، بیان می نماید. همچنین رویاها تعدیل کننده هستند، و با تعدیل کردن بیش از اندازه هر یک از ساختارهای روان، باعث ایجاد تعادل می شوند.

در نهایت آخرین موضوع که یونگ و فروید در آن مورد با یکدیگر اختلاف نظر پیدا نمودند، مربوط به نیروهای تاثیر گذار بر شخصیت می باشد. فروید انسان ها را قربانیان رویدادهای گذاشته تلقی می نمود، در حالیکه یونگ معتقد بود، انسان علاوه بر گذشته اش توسط آینده خود نیز شکل می گیرد.

در واقع، آنچه انسان به عنوان آرزوی برای آینده خود دارد، به میزان بسیار بر روی شخصیتش تاثیرگذار خواهد بود. شخصیت هر انسان به وسیله آنچه بوده، به علاوه آنچه امیدوار است که باشد، شکل می گیرد. مهمترین مرحله در رشد شخصیت نیز، از دیدگاه دکتر یونگ، دوران میان سالی می باشد، مقطعی که خود دچار بحران روحی شده بود.

دسته :  مهارت های شخصی

دیدگاه ها

  • ارسال شده در خرداد ۲۲, ۱۳۹۵ ۲۱:۳۴

    سپيده اميرعلي

    بسیار عالی بود و مفید.
  • ارسال شده در تیر ۸, ۱۳۹۵ ۰۸:۲۹

    ن. موحد

    متشکرم عالی بود